خرید بک لینک
در مراسم عروسی، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و گفت: سلام استاد آیا منو میشناسید؟ معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم فقط میدانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم. داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟!یادتان هست سالها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچهها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانشآموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را میبرید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیهی دانشآموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سالهای بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد. استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست. چون من موقع تفتیش جیب دانشآموزان چشمهایم را بسته بودم. تربیت و حکمت معلمان، دانشآموزان را بزرگ مینماید! Okay @ChaeliR

برچسب: نویسنده: حسین قربانی تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 15:55

میپرسی چه خبر از تو چه پنهان خبری نیست
در زندگیام جز سرمای زمستان خبری نیست

رفتی و در زندگیام بعد تو و خاطرههایت
جز غم و غصه و اندوه فراوان خبری نیست

# جعفرایزدپناه

@JanJiyarlr

برچسب: نویسنده: حسین قربانی تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 15:55

صفحه بندی